توضیحات

کتاب حاضر حکایتی از خاطرات دختری را بازگو می کند، که از پدر دور مانده است. دختر زمانی که 18 ماه داشت در رودخانه آکر سقوط کرده بود و پدرش فکر نمی کرد که او هنوز زنده مانده باشد. اما روزی برای دختری که در سیرک بندبازی می کرد، حادثه ای اتفاق می افتد و رئیس سیرک برای کمک نزد او می رود. مرد از زنجیر نازک دور گردنش متوجه می شود که این همان گردنبندی است که زمان تولد برای دخترش خریده بود و این در حالی است هر دوی آن ها تا این زمان از موضوع گردنبند بی خبر بودند.
گزیده ای از کتاب:
حرفش را قطع کردم: «وقتی پانینا مانینا به سیرک رسید و نشان داد چه هنرهایی دارد بلافاصله شغلی به دست آورد و به سرعت به اندازه آبوت و کاستو مشهور شد. ولی رئیس سیرک همچنان نمی دانست پانینا مانینا دختر خودش است. اگر می فهمید مطمئنا هیچ وقت اجازه نمی داد دختر خودش آن همه عملیات خطرناک بندبازی را اجرا کند».

فکر می کردم قضیه را کاملا روشن کرده باشم که مادرم گفت:« باشد من تسلیم شدم، برویم گشتی در پارک بزنیم؟»

ولی من ادامه دادم: «زن فالگیر در گوی بلورینش چیزهای دیگری هم دیده بود، دیده بود که روزی گردن پانینا مانینا در سیرک می شکند ولی یک فالگیر حقیقی اجازه ندارد در این امور مداخله کند. برای همین او هم باروبندیلش را بست و به سوئد رفت.»

مادر به آشپزخانه رفته بود تا چیزی بردارد. با کلم بزرگی در دست آمد و جلوی پیانو ایستاد، بله کلم بود نه یک گوی بلورین. هاج و واج پرسید:« برای چه به سوئد؟»

به این هم فکر کرده بودم. گفتم:« برای اینکه در این صورت رئیس سیرک و زن فالگیر مجبور نمی شدند سر اینکه پانینا مانینا بعد از شکستن گردنش کجا باید زندگی کند با هم بجنگند. علاوه بر این خودش هم نمی توانست چنین چیزی را تحمل کند.»

مادر پرسید:« مگر زن فالگیر می دانست رئیس سیرک پدر دختر است؟»

گفتم:« نه تا قبل از اینکه دخترک به همان سیرک برود. او در گوی بلورینش دید پانینا مانینا درست بعد از اینکه گردنش می شکند پدرش را ملاقات می کند، بعد هم سوار بر کاروانش راهی سوئد شد. فکر می کرد برای پانینا مانینا بهتر بود پیش پدرش بماند اگرچه رسیدن پدر و دختر به هم به شکسته شدن گردن پانینا مانینا نمی ارزید.»

دیگر باقی ماجرا را نمی دانستم. نه برای اینکه باقی ماجرا سخت می شد، بلکه به این خاطر که در این نقطه از داستان انتخاب های بی شماری وجود داشتند.