توضیحات

آستیاک باور نمی کرد کورش نوه دلبند و عزیزش که تا چند سال پیش روی زانوانش می نشست و با موهای ریشش بازی می کرد تا این درجه برای نابودی او اصرار و پافشاری داشته باشد.

تا آن موقع که دو سپاه درهم ریختند و جنگ سختی درگرفت، آستیاک پیش خود می گفت:

«کورش قدرت تحمل مقابله با سپاه مرا ندارد. از هیبت ارتش و جنگاوران من هراسان و وحشت زده خواهد شد و از مقابل من خواهد گریخت.»

ولی آن گاه که نبرد شدت یافت، آستیاک متوجه شد که کورش مانند شیری درنده روی اسب نشسته، فرمان می دهد؛ می جنگد و پیش می رود و از هیچ چیز و هیچ کس وحشت به دل راه نمیدهد. این جا بود که برای نخستین بار خویشتن را درمانده و بی چاره مشاهده کرد و تصمیم به فرار گرفت. کار از کار گذشته و شکست به هیچ وجه قابل جبران نبود، تنها کاری که از دست آستیاک برمی آمد این بود که موقتا جان خویش را نجات دهد تا شاید بعدا فرصتی پیدا شود و شکست ها جبران گردد.

به این امید دهانه اسب را در حساس ترین لحظات جنگ برگردانید و به یکی دو نفر از یاران خویش اشاره ای کرد و از میدان جنگ خارج شد. کورش سرگرم جنگ بود و خون جلوی چشمانش را گرفته بود. به هیچ کس توجه نداشت لذا فرار آستیاک را نیز ندید و نفهمید که دشمن میدان را خالی کرده است.