توضیحات

تا چشم باز کردیم و دنیارا دیدیم،وقت رفتن بود.تا خواستیم عاشقی را یاد بگیریم،نوبت جدایی رسیده بود….ما قدری زندگی را ندانسته به مرگ رسیدیم…روزها ازپی هم گذشتندو ما همیشه به بهای فردا های دور،از امروزمان گذشتیم….چقدرغرور….چقدرنخوت…چقدرسستی…چقدررویااما درخواب….چقدردوستت دارم،اما دردل چقدرآرزوامادرخیال…چقدرفرصت،اما افسوس…اینجا پایان راه است…..زندگی فرصت بی تکراراست…همین امروزرا باورکن…فردادیر است…اکنون نوبت عاشقی است….

چه شب هایی که خوابیدیم و خواب فرداهایی را دیدیم که نیامدند.از چه روزهایی گذشتیم به بهای روزهایی که هرگز از راه نرسیدند…چقدرغصه خوردیم برای اندوه هایی که هرگز ازراه نرسیدند و چقدرشادی کردیم برای لحظه هایی که هرگز ندیدمشان