توضیحات

محور داستان هاي اين مجموعه دو سه كودك 8 ساله به نام هاي اكبر ، عباس ، اصغر و …اند . اتفاق هايي براي آنها در محله آبشوران رخ مي دهد،در حالي كه در ميان گل و لاي و آشغال بازي مي كنند … .

البته آبشوران نيز گاه در اين كتاب خود تبديل به شخصيتي شده است كه گاه محل بازي بچه هاست و گاه كه باران مي نشيند مهربان مي شود و گاه نيز چون ماموران به هر سوراخ سنبه اي سرك مي كشد.

“آبشوران جاي مردن سگ هاي پير بود . جاي عشق بازي مرغابي ها بود . جاي پرت كردن بچه گربه هايي بود كه خواب را به مردم حرام كرده بودند . آشورا جاي بازي ما بود .
اوايل بهار يا اواخر پاييز كه آسمان را ابر سياهي مي پوشاند ، بابام از ميان اتاق مي ناليد كه :
“خدايا غضبت را از ما دور كن.
ولي خدا به حرف بابام گوش نمي كرد . سيل مي آمد. خشمگين مي شد . مي شست و مي رفت . كف به لب مي آورد . پل هاي چوبي را مي برد . زورش به خانه هاي بالاي شهر كه از سنگ و آجر ساخته شده بودند، نمي رسيد. اما به ما كه مي رسيد، تمام دق دلش را خالي مي كرد.
بخشي از داستان (خانه ما ) “